جمعه, 14 آذر 1399

شماره 627 مورخ 12 آذر 1399

جامعه‌شناسی آدم‌کشی و ردیه‌ای بر سناریوهای نخ‌نما؛
سمیرا سرچمی
ارتکاب سه قتل تنها در طی دو هفته از مهم‌ترین حوادث سیرجان بود. قتل یک جوان دهه هفتادی توسط دوستش در یک نزاع در روستای کران. دیگری قتل باجناق به خاطر اختلافات کهنه و قدیمی در پاریز و در نهایت قتل یک جوان بیست و شش ساله توسط دوستش در محیاشهر با هدف تسویه حساب اختلافات گذشته.
این سه خبر جزو مهمترین عناوین خبری رسانه های سیرجانی بودند که در فضای مجازی منتشر شد، به سرعت لایک شدند و نظرات گذاشته شد. از هر ده نفر، یک نفر به خاطر اتفاق پیش آمده اظهار تاسف کرد. اما 9 نفر باقی مانده برای بررسی دلیل قتل‌ها هر کدام به زعم خود مشغول نسخه‌پیچی شدند. یکی گفته بود: «بزرگان فلان روستا، روستا را ترک کردند و این شد نتیجه‌ش.» یکی تجویز عجیبی کرده بود و نوشته بود: «باید جلوی دورهمی‌ها رو گرفت و گرنه...» دیگری معتقد بود: «آخرالزمان شده» و آن یکی برای این جامعه‌ی افسارگسیخته افسوس خورده بود.
اما آیا شهرستان سیرجان دچار فروپاشی اجتماعی شده و مصداق بارز افسارگسیختی‌ست؟
از چند سیرجانی این سوال را می‌پرسم.
حمید دیالیزی‌ست و برای دریافت درمان بیماری‌اش به بیمارستان آمده. داروهایش گیر نمی‌آیند و متصدی داروخانه گفته معلوم نیست چه زمانی دارو را داشته باشند. حمید برای پاسخ به سوالم می‌گوید این همان فروپاشی اجتماعی‌ست. اینکه داروخانه‌ی شهرت داروهای به این مهمی را نداشته باشد.
رضا برای آوردن یک مثال که افسارگسیختی در شهر سیرجان را نشان بدهد وضعیت رانندگی سیرجان را به عنوان مصداق می‌آورد. او می‌گوید شما یک روز کامل را در یکی از خیابان‌های سیرجان ایستاده و وضع رانندگی را تماشا کن. از جر و بحث و دعوا بر سر پارک کردن بگیر تا خلاف راندن و ...
محمد اما معتقد است فروپاشی کلمه‌ی سنگینی‌ست و برای شهر سیرجان کاربردی ندارد. زیرا قتل، سرقت، اعتیاد و... بخشی از واقعیت جوامع هستند و نمی‌توان تمام و کمال پیشگیری‌شان کرد.
به همین به سراغ مرضیه آتشی‌پور پژوهشگر و فعال اجتماعی رفتم.


ماجرای دعواها و نزاع‌های منجر به قتل در سیرجان تبدیل به یک سریال تکراری شده و هربار هم در توضیح علت این رویدادها یک سناریوی نخ نما تکرار می‌شود. اینکه مست بوده‌اند. آیا از منظر جامعه‌شناسی نمی‌توان دلایل قانع کننده‌ی دیگری برای تکرار این نوع قتل‌ها در نظر گرفت؟

سیرجان را باید به عنوان یک نمونه موردی نه چندان خاص از فضای کلی کشور ببینیم و عواملی را بنگریم که فضای غالب جامعه ما را از نظر عاطفی تحت شعاع قرار می‌دهد. بحران هویتی، هوشیارانه عمل نکردن، جوزدگی و تحت تاثیر حرکت‌های جمعی بودن و هیجان‌های منفی. بنابراین اگر مستی را استعاره بگیرم، پر بیراه هم نیست. بله می‌شود دلایل دیگری هم در نظر گرفت. جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، مطالعات فرهنگی، روان‌کاوی، روانشناسی جرم، ابعاد حقوقی، فلسفه جرم و حتا از منظر نشانه شناسی و ادبیات می‌شود به این‌ها پاسخ داد.
از نظر فرهنگی اما چهار عاملی که دکتر منصور فراستخواه در کتاب عواطف در جامعه و فرهنگ ایرانی مطرح کرده‌اند، این است: اختلاف نسلی، نوسان در احساس خوشبختی و امید اجتماعی، ناکارامدی مراجع فرهنگی و جّوزدگی در حمایت از سلبریتی‌ها به جای روشنفکران.
با مروری بر اوضاع هیجانی عاطفی جامعه ایرانی و اینکه چه سیری را طی کرده، متوجه می‌شویم که حتا زبان و فرهنگ و فلسفه و بنیان‌ها و شاکله‌ی فرهنگ ایرانی مبتنی بر هیجان بوده است. تعداد کلماتی که ما برای ابراز هیجان‌های منفی به کار می بریم بسامد بالایی دارند. ما ملتی هستیم که در زبان و فرهنگ و هنر و موسیقی و تفکرمان نیازمند یک سری هیجان هستیم. برای عبور از مسیر مشکلات خاص خودمان به جای عقل محض، بیشتر بر هیجان‌ها سوار بوده‌ایم. از نظر فراستخواه اختلال هیجانی که شدتش در دهه‌های اخیر بیشتر بوده گریبانگیر جامعه‌ی ما شده است. جامعه‌ی ما دچار انسداد عاطفی شده. چرا که نتوانسته خوب مسیرش را طی کند.


در بیشتر قتل‌ها یک چیز مشترک بوده، ارزش‌انگاری دعوا در میان گروه‌ها. آیا ارزش‌پنداری دعوا و دعواگری، می‌تواند به تنهایی عاملی برای قتل باشد یا در کنارش انگیزه‌هایی مثل خشم نیز به چنین خشونت‌هایی دامن می‌زند؟


اینکه مقوله‌ای مثل دعوا ارزش باشد، می‌تواند هم به حس خوشبختی ربط پیدا کند و هم به شکاف میان دولت و ملت. بی اعتمادی به عادلانه بودن ساختار و رواج این باور در جامعه که عدالتی وجود ندارد. اینکه حمایت قانون نیست. حق خودت را باید بگیری. این مساله می‌تواند ریشه تاریخی-فرهنگی هم داشته باشد و یک دفعه و یکجا سر درنیاورده.
وقتی جوان نتواند حس نمایش قدرت -که میل ذاتی‌اش است- را در جاهای قانونی و مشخص ارضا کند، پس ناچار خود بروز دادگی‌اش را به صورت منفی نمایش می‌دهد. من از شما می‌پرسم؛ چند تا راه قانونی مشروع، پذیرفته شده و عرفی را معرفی کنید که در جامعه ما در نظر گرفته شده تا جوان بتواند اعمال قدرت کند و خودی نشان دهد؟ از آموزش و پرورش بگیرید تا نهادهای مختلف. این ضعف وجود دارد.
مساله بعدی شاخص نیک بودگی است و خستگی عاطفی و رفاه ذهنی. مسدود شدن هیجان‌های مثبت منجر به کاهش حس رضایت درونی می‌شود. نارضایتی‌هایی در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و روانی. شرایط جامعه ما به سمتی رفته که این احساس رضایت در هیچ کس نیست. مقایسه کردن شرایط خودمان با دیگران مثل کشورهای همسایه. نبود امیت شغلی. امیدواری به حل مشکلات اقتصادی و معیشتی. شوک‌های مختلف اجتماعی، آستانه تحمل شما را به سمت کنش‌های منفعلانه و انزاو می‌کشاند.
همه این‌ها درصد بالایی از نارضایتی ایجاد می‌کند و منجر به سرخوردگی، تهی شدگی از خود و خودباختگی هویتی در جامعه ایرانی می‌شود.

گرایش به همراه داشتن چاقوی ضامن‌دار یکی دیگر از اشتراکات میان اکثر قتل‌ها در سیرجان است.

 درباره استفاده از سلاح سرد یا به قول شما چاقوی ضامن‌دار، بگذارید مثال گروه‌های تکفیری مثل داعش را بزنم. داعش با وجود داشتن کلی سلاح مدرن باز هم موقعی که قصد دارد در مردم ایجاد رعب و وحشت کند از نمایش عریان سلاح سرد بهره می برد و استفاده خونین و خشن از آن. چون از منظر اختلالات روانی هم لذت بخشی بیشتری برای روان‌ کسانی دارد که این خشونت را اعمال می‌کنند. چاقوی ضامن‌دار می تواند نشانی از اختلال در ارضای حس قدرت‌نمایی داشته باشد. چون فرد از درون احساس خلا دارد پس به شدت به مظاهر بیرونیِ آن خلا گرایش پیدا می‌کند با آن خلا جبران شود.


نظام آموزشی چقدر می‌تواند در فرهنگسازی برای کاهش چنین رویدادهایی تاثیر بگذارد و چرا نظام آموزشی ما ضعیف عمل کرده؟


68 درصد جامعه ایران متولد دهه 60 به این طرف هستند. بیشتر قربانیان و اعمال کنندکان خشونت هم متعلق به این نسل هستند. چون این نسل با هیجان‌های زیاد و نبود امنیت آموزشی و شغلی و... درگیر بوده. این درحالی است که ساختار غالب بر جامعه ما متناسب این جمعیت ساماندهی نشده. برای این نسل برنامه ریزی نشده. نسل حاکم که اکثرا در گروه سنی دیگر قرار دارند و با اکثریت جامعه ایران دچار شکاف بین نسلی هستند، درک درستی از موقعیت نسل ما نداشته و ندارند.

برای کاهش این پدیده ها چه وظایفی بر دوش مسوولان نهادهای فرهنگی آموزشی است؟

باید برای تقویت نظام آموزشی و فرهنگی آموزش خلاق کودکان سرمایه گذاری کنیم. می‌توانیم جلوی ناهنجاری‌های اجتماعی را بگیریم. روحیه همکاری و کار گروهی، رشد هیجانی، قدرت پرسشگری و تحلیل، هوش شناختی و خلاق باید در مارکز آموزش رواج داده شود. فرد آموزش دیده آسیب کمتری می‌بیند. فردی که آگاهی کمتری دارد ناگزیر برای بروز هیجان‌های خودش به صورت خام و ناپخته بروز خشونت می‌کند.
با این وجود در مقایسه جوامع شهری و روستایی یا جوامع کوچک شهری و جوامع کلانشهری نهادها در این زمینه خیلی می‌توانند فعالیت کنند. مثل انجمن‌ها و ان‌جی‌او ها. احتیاج شدید داریم به رفتارهای آموختنی‌ئی مثل مدارا و گفت و گو و مهارت ارتباط با دیگران. این‌ها همه آموزش دادنی است. اینکه یادبگیریم ارزش‌هایی به جز ارزش‌های خودمان هم وجود دارد.
بله موسسات فرهنگی و باشگاه‌های فرهنگی و حتا کافی‌شاپ‌ها با ایجاد امکان بحث‌های گروهی می‌توانند یاری رسان باشند.

 

آیا رشد نامتوازن شهرهای اقماری در سیرجان، مثل افزایش جمعیت بدون در نظر گرفتن امکانات فرهنگی، هنری تفریحی در این شهرهای اقماری، دلیلی دیگر بر افزایش بزهکاری در جامعه نیست؟

خشونت تعاریف متفاوتی دارد. اعمال قدرت زوری و سلطه گرایانه از کلامی تا بدوی و روانی. خشونت دامنه گسترده‌ای دارد. ارادی بودنش هم مطرح است. اینکه با اراده به آزار دیگران بپردازید.
در شاخص‌هایی که کدام جامعه بیشتر با انواع و اقسام خشونت‌ها روبرو می‌شود، یکی جوامع مهاجر پذیر است و جوامعی که دارای بافت‌های حاشیه‌ای هستند و تضاد طبقاتی در آن ها بالا است. جوامعی که از چندین گروه فرهنگی اجتماعی تشکیل شده‌اند نیز معمولا زمینه ساز بروز خشونت هستند. سیرجان جامعه‌ای است که با حدود 30هزار مهاجر افغان و حدود 8 هزار کارگر غیربومی. جامعه ما یک جامعه یکدست نیست. تضاد طبقاتی و سطح معیشتی بیداد می‌کند. همه این‌ها بروز خشونت را علت می‌شود. هر فرهنگ غیر بومی زمان می‌برد که در فرهنگ بومی حل و هضم شود. من فکر می‌کنم درصد بالایی برای حل شدگی فرهنگ‌های غیربومی در فرهنگ بومی سیرجان وجود ندارد. بچه‌ی کدام شهر بودن و از کدام قوم در سیرجان هنوز پررنگ است. این غیرسازی امکان خصومت و عدم همدلی را فراهم می‌کند و فرد مهاجر تحت فشار قرار می‌گیرد و احساس تبعیض و بی‌عدالتی می‌کند. به ویژه که سیرجان برای 250 هزار نفر امکانات رفاهی-آموزشی-فرهنگی-تفریحی-ورزشی دارد اما جمعیت شهرستان بیشتر از 300 هزار نفر شده و این مشکل می‌آفریند.

ضمیمه این شماره