حالا چرا مسی؟!
حسام الدین اسلاملو: سال‎هاست که این سرزمین به دردی دچار است به نام خلا فرهنگی. حالا می‌خواهید این تهی شدگی را خلأ بخوانید یا خلا. چندان بی‌ربط به هم نیستند. زیرا که در برابر حجم زیادی از تولیدات فرهنگی در آن سوی مرزها، هیچگاه کار قوی بومی‌ئی در اینجا نشده است. دلیلش هم نه از بی‌عاری هنرمند ایرانی که از سر بی‌دردی متولیان فرهنگ بوده است.
موضوع را این گونه باز کنم که سال‌هاست که کودک و نوجوان و جوان ایرانی با بت‌من و مرد عنکبوتی و جومونگ سرگرم است و اسطوره‌هایش این‌ها هستند. در مقابل از پوریای ولی و پهلوانان شاهنامه کمتر چیزی شنیده است چون کار فرهنگی‌ئی در این حوزه‌ها نشده. یا اگر بوده با بودجه‌ای اندک کاری ضعیف و غیرقابل مقایسه ارائه شده است.
همین ماجرا برای پیاده کردن چهره لیونل مسی در کفه نمک سیرجان هم صدق پیدا می‌کند. کسی با چهره‌های محبوب جهانی مخالف نیست اما کشیدن چهره‌ی سلبریتی‌های جهانی هم کار هنرمند بومی نیست. سلبریتی‌های جهانی به اندازه کافی شناخته شده هستند. خبر هم دارم که مسی آدم خیّر و انسان‌دوستی است. اما مثلاً می‌خواستیم با نقش چهره‌ی او در کفه نمک چه پیامی برسانیم جز اینکه آقای مسی، سلام. من فلانی هستم و شما را دوست دارم.
رییس اداره‌ی ارشاد که با گفتن جمله‌ی: «ما فقط مجوز فرهنگی‌اش را دادیم.» بار مسوولیت را از دوش خود برمی‌دارد، موقع دادن مجوز با خودش فکر نکرد و از خودش نپرسید حالا چرا مسی؟! چرا علی دایی نه که آقای گل جهان بود و این قهرمانی را با فرهنگ پهلوانی ایرانی پیوند زد و گل اصلی‌اش را در کمک به زلزله‌زدگان زد.
یا چرا یکی از مشاهیر سیرجان و چهره‌های فرهنگی خودمان نه؟ مگر مرغ همسایه غاز است؟
یک پرسش دیگر: آقای حافظی! اگر همین پیشنهاد برای کشیدن نقاشی باستانی‌پاریزی در یک فضای سبز شده بود، بعید می‌دانم -به خاطر حساسیت‌هایی که پیش می‌آمد- قبول می‌کردید و درد هم همین جاست که دچارش هستیم. اینکه تنگ‌چشمی و خودبدی را حاکم بر فضای تولید هنر و فرهنگ مملکت کرده‌ایم.
موضوع خیلی ساده است. غرب و شرق برای معرفی اسطوره‌ها و قهرمانان و مشاهیرشان به جهان کلی تولیدات فرهنگی و رسانه‌ای دارند و آن وقت ما در ایران به جای اینکه هنرمان را روی معرفی شاخص‌های فرهنگی خودمان و مشاهیر خودمان به جهان، معطوف کنیم، فقط در بدترین شکل ممکن از آن‌ها –چه تکنیکی و چه مفهومی- تقلید می‌کنیم.