پنج شنبه, 01 مهر 1400

شماره 663 مورخ  31شهریور 1400


برخوردِ ترحم‌ها!

هفته‌ی گذشته گزارش سخن‌تازه درباره روز جهانی ام‌اس و مشکلات این بیماران در سیرجان قابل تامل بود. اما انتقادهای مطرح شده در آن گزارش نسبت به رفتارها و گفتارهای نسنجیده در میان بخشی از نیروهای درمانگاهی را نمی‌توان موردی و تک و توک به حساب آورد و از کنار آن به سادگی رد شد. مشکلات آن قدر زیاد است که فقط بحث انتقال نگاه ترحم‌آمیز به بیمار نیست بلکه گاهی تو به عنوان بیمار به این میزان از نسنجیدگی کار آن‌ها ترحم می‌کنی و به علامت تاسف سر تکان می‌دهی!
همین چند شب پیش دخترم را برای تزریق آمپول هفتگی ام‌اس به درمانگاه... برده بودم. تزریقاتی مرد بی‌کار نشسته و تنها به حکم زن بودن بیمار کار را بر دوش همکار خانم می‌اندازد. می‌گوییم تزریق توی دست است، ما را توی این پیک کرونا اینجا معطل نکن. لج می‌کند و می‌گوید: امکان ندارد!
بالاخره سر خانم تزریقاتی خلوت‌تر می‌شود و برای تزریق آمپول دخترم به بالین او می‌آید. اول اینکه انگار تا حالا آمپول بیماران خاص را از نزدیک ندیده باشد و با تعجب نگاهش می‌کند. بعد هم تاکید بی‌جا دارد روی این موضوع که سوزن روی بسته‌بندی خود آمپول درشت است و باید سوزن ریزتری بیاورد. هرچه از دخترم انکار که این سوزن مخصوص تزریق همین آمپول است و توسط کارخانه سازنده طراحی و به بسته اضافه شده،  از او فقط لجبازی و اصرار است! دست آخر کار خودش را می‌کند و تزریق را برای دخترم دردآورتر می‌کند و همزمان با دردکشیدن بیمار، از او می‌پرسد: «از کِی دچار ام‌اس شدی؟!»
متاسفانه سیرجان سال‌هاست که با چنین مشکلاتی روبروست و حتا می‌توان این مشکل را بخشی از همان مشکل کلی‌ترِ خدمات درمان در شهرستان سیرجان دانست که موجب ایجاد موج بزرگی از توریست‌های سلامت شده است. موجی که مرتب از شهر خودمان راهی شیراز و یزد و کرمان می‌شوند.
یا درباره‌ی بی‌دقتی دیگر نیروهای ثابت، تزریق اشتباه بارها گزارش شده است که گاهی هم صدمات غیرقابل جبرانی را برای برخی همشهریان به دنبال داشته است و حتا چند سال پیش به اشتباه آمپول یک بیمار خاص را به دختر یکی از پرسنل خدماتی بیمارستان ... زده بودند و او را برای مدتی ویلچرنشین کرده بودند.
یکی از همشهریان نیز درباره تجربه‌ی بستری شدن خود در یکی از بیمارستان‌های سیرجان برای کورتون‌درمانی می‌گوید: «شوکه شدم وقتی پرستار به اتاقم آمد و اول آمپولی تزریق کرد و سپس پرسید: «خانم فلانی بودی دیگه؟» !
خدا را شکر خانم فلانی بودم وگرنه نمی‌دانم اگر نبودم، بعدش چه به سرم می‌آمد و چه می‌شد؟»

ضمیمه این شماره